عاقلم من یا یکی دیوانه ام
عاشقی اندر صف پروانه ام
هم چو پروانه ندارم ترسی از آتش ولیک
چونکه بی پروا شدم با محرمان پروا، نی ام
دوستار آنچه ، هر پروانه و، پروا ندار
این دو روز زندگی تو شمع ومن پروانه ام
من اگر نیکم ، اگر نا بِخِردم
محفلت را چند روزی من فقط پروانه ام
گاه بالم ، گاه دست و پای خویش
می کنم تقدیم چون در خُوی من پروانه ام
تا وجودت شمعِ روشن در سرایِ من بُود
میکنم خود را فدا ، زیرا که من پروانه ام
بعدِ آنیِ که وجودم سوخت از خاکسترم
بر چمنزار و گلستان بَر که من پروانه ام
ما ب درگاهِ نیاز رفتیم و شد
آخَر کار هرچه باشد من یکی پروا، نی ام
سروده ی1386/02/27
اشعار...ما را در سایت اشعار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 105