نور و... حرا

خرید بک لینک
نور وحرا

ایکه هستی مالک خورشیدها

ویکه هستی مالک نور و حرا

هر کجاخواهی توانمندی کنی

هر کجا خواهی هنرمندی کنی

گاه یک مجموعه ی چرخنده چرخ

می کنی چرخان بدور اصل چرخ

چون همه چرخندگان درحرکتند

انتقالِ نقل موضع می کنند

تا روندتا نا كجا آباد هست

غير تو كی داند ای دادارِ هست

راه بر هر کهکشان کردی فراز

بیمصالح ، بیحساب ، بی رمزو راز

''کُنْ'' ب معنی حضورِ آنی است

چون اراده گرددتت ، آن حاضرست

از برای فهم و درک القیاس

تو روان کردی متون را بر اساس

داده یی قرمان ب آدم در بهشت

زآن دخت منع دستت وا بهش

لیک آدم شد اسیر دست دیو

قول درگاهش بشد زامیال دیو

کرد فرمان حبیب اش را رها

همدم و همسوی شد با آن دغا

افسر سر را بسودای هوس

داد او یکباره از کف با هوس

کرد او را از بهشت خویش طرد

شد پشیمان آدمی از فعل وکرد

بعد آن او توبه را اندیشه کرد

گریه و اندوه را هم پیشه کرد

وقت های بیشماری او حزین

در تکلم بود با حق از زمین

تا که دریایِ عطوفت جوشخورد

مهربان دادار او عفوش نمود

حاليا فرزند آدم گوش کن

دیده را از اشکخود پر جوش کن

نور روشن گر بُود در آن سرای

ظلمت اعمال خوف آن سرای

1394.04.21

اشعار...

ما را در سایت اشعار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 123 تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 11:52

صفحه بندی